شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
52
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
[ 15 ] ذكر ورود رسولان چنگز خان بعد از قتل آن جماعت بعد از ان پسر كوج بغرا ، كه پدرش از امراء سلطان تكش بود ، * با دو شخص ديگر از تاتار برسالت آمدند و گفتند كه : چنگز خان مىگويد كه « خطّ امان بدست خود نبشتى و بما فرستادى كه : هيچ كس جماعت تجّار را در ولايت متعرّض نشود ، آنگه غدر كردى و آن عهد را شكستى ، و شكستن عهد بد است و از سلطان مسلمانان بدتر ؛ اگر مىگوئى كه ينال خان بىامر و فرمان تو چنين كارى كرده است او را به من تسليم كن تا جزاء فعل او به دو دهم ، تا بعد اليوم خون خلق ريخته نشود ، و ولايت و رعيّت ساكن و آسوده باشند ، و الّا ، حقيقتدان كه حربى كه غوالى ارواح در ان بىقيمت و خسته و عوالى رماح خرد و شكسته شوند ، واقع خواهد بودن » . سلطان ينال خان را نتوانست بوى فرستادن ، و ترسى تمام در دل و درون وى متمكّن شد ، زيرا اكثر لشكرها و امراء بزرگ از خويشان وى بودند ، و طراز حال و طرّهء جمال او از آن جماعت بود ، و اعتقاد كرد كه اگر با چنگز خان جواب بلطف گويد طمع او زيادت شود . خود را بگرفت و تجلّدى نمود و فرمود تا آن رسولان را بىگناه بقتل آوردند ، و بشومى آن چند خون ناحقّ خون چندين اهل اقاليم كه جمله مسلمانان بودند هدر شد ، و بهر قطره سيلى از خون حرام در جوى حسام بلكه بر روى رغام جارى گشت . كينهاى توخت و جهانى سوخت .